دیروز عصر در مراسم زنده یاد «نیلوفر امرایی»شرکت کردم.مسجد نور در خیابان فاطمیآقای اسدالله امرایی را در شب شعری در خانه آقای مظاهر شهامت دیدم .مظاهرشهامت و جناب امرایی و رضوان ابوترابی هم زبان من هستند .من با این عزیزان و بزرگواران یک وجهه اشتراک دارم ترک زبانیم و آذربایجانی.هرسه نفر اهل قلم شاعر و ادیب و مترجم و من علاقه مند به ادبیات.آن شب جناب امرایی قصد داشتند با اسنپ به خانه برگردند. من اصرار کردم وسیله دارم و ایشان را ب منزلشان میرسانم . مسیر طولانی بود عینک م همراهم نبود هیجان زده بودم و تمام راه از کتاب دوومم حرف زدم و ایشان برادرانه ، پیشنهاد دادند کتاب را به انتشارات گمنامی بسپارم.شب قبل از مراسم متنی از نیلوفر خواندم که نوشته بود "دلش می خواهد یک امامزاذه گمنام باشد..."در طول مراسم ؛واژه های زیبا وپر مفهوم دلنوشته اش در ذهنم می پیچید. من نیلوفر را ندیده بودم اما تمام صحفات اینستاگرام پر بود از عکس ها و پیام تسلیت .از سوی دیگر ،نیلوفر ،دختر اسدالله امرایی است.ترجمه های درخشان.امرایی بخشی از تولیدات ماندگار فرهنگی ایران امروز ماست.بسیار تلخ و دردآوربود،دیدن چهره اسدالله امرایی که گویی چندسال پیرترشده بود.سپردن فرزندی به دست پدردرخاک،داغی چنان سنگین است التیام پذیر نیست.برای استاد امرایی عزیز ،آرامش دل وبرای «نیلوفر»شادی روان در این سفر ابدی خواستارم.......در مسجد نور طبقه اول، صفی از بانوان بود گروهی منظم ایستاده و پرده ای را کنار زده بودندیکی یکی و با کسی حرف میزدنداستاد را دیدم بدون صف جلو رفتم و به استاد سلام دادم استاد مرا و ان شب پر چانگی ام را به یاد آورد درنگاهش لحظه ای خنده بعد پرده ای سیاه نشست مرا شناخت. تسلیت گفتم و برایش آرزوی صبر داشتم.....،،یک روز بعد ا
برچسب:
نویسنده: سینا رستمی
تاريخ: دوشنبه
14 خرداد
1403 ساعت: 12:50